✍️ - تاریخ: 1401/9/25 ساعت: 12:13
اون گفت: تو "روحی طلایی" داری. پس هرگز;هرگز سنگی سرد نخواهم شد و رنگ نخواهم باخت. [گفت و بهش فکر کردم تا قلبم باورش کنه,نوشتم تا فراموشش نکنه. همه چیزی که نیاز دارم تا 'خودم باشم و نترسم' رو بهم داد و من نگهش داشتم. بخاطر خودم, بخاطر اون]Adblock test (Why?)
بعد مدت ها - تاریخ: 1401/9/25 ساعت: 12:13
آرزو میکنم زمانی برسه که وسط این همه آدم، مثل اولین گلی که تصمیم میگیره از درخت جدا بشه، احساس تنهایی نکنم. دلم میخواد وسط طبیعتا احساس تعلق کنم، نه تنهایی. مثل پرنده ها و امواج. مگه اونا از اولین بارشون برای رسیدن به ساحل میترسن؟ دلم میخواد نوشته هامو بلند بخونم و به گوشها برسونم. توی جیب شما بذارم...